پشت کامپیوترم که قرار گرفتم غمی فرایم گرفت، نمیدانم دلیل آن چه بود و از کجای وجودم برمیخاست. چند تا خبر و تعدادی عکس های خبری از انترنت جمع اوری کردم و بعد هوس سیگاری پدیدار شد، رفتم بیرون و سیگارم را روشن کردم، اما ان غم ناپیدا گلویم را می فشرد و گریه ام نزدیک به سرازیری بود.
روبرویم گشت شبانه ای از محافظین تلویزیون به راحتی این طرف و آن طرف قدم برمیداشت، باخودم اندیشیدم چه میدانم شاید مثل من دردی و غمی وجودش را بیقرار کرده، شاید خوشحال خوشحال است ویا شاید.... هزار شاید دیگر. اما سیگارم به اخر رسید و ان را درون جوی شاروالی انداختم.
تنها شماره ای که می توانستم به آن تماس بگیرم و صدایش مرحم دردهایم بود و آن غم را از روی دلم برمیداشت جواب نگفت.
داخل اطاق رفتم و دوباره پشت کامپیوترم قرار گرفتم، همکارانم هریک به کاری مشغول بودند. چند تا سایت را باز کردم و دوباره بستم، سری هم به گالری عکس هایم زدم و بستم، آهنگی را لحظه ای شنیدم لذت قدیمی را نداشت و بستم.
آهنگی که از موبایل همکارم پخش می شد زجری دیگری بود که آن تنگنا را تنگ تر می کرد، سوالهای بی مورد همکار دیگرم سیخ های داغ دیگری بود که بربدن غم آلودم فرو می شد.
حالا روی تخت خوابم در گوانتاناموی دانشگاه کابل قلم در دست می خواهم بنویسم، اما این جهنم هم چنان ادامه دارد، به محض که فکرم را متمرکز می کنم تا بنویسم یکی از دوستانم می پرسد: آهای فلانی کارهایت چطور شد شامل امتحان می شوی یاخیر، جواب میدهم و دوباره تقلا می کنم که بنویسم، دوست دیگرم برای اینکه دیگران را آرام کند وخودش مطالعه کند، صدا می زند، آهای! فلانی نقاشی می کند.
من باخودم می اندیشم جهنم ادامه دارد.
و از خودم می پرسم اگر تنها بودم جهنم چه می شد؟ لحظه ای بعد پاسخ می دهم، جهنم ادامه دارد. می بینم سیگار لعنتی دود می کند.
به گل!
سلام!
دیروز می خواستم تو را ببویم، مسیرم در هاله ای از ناامیدی ختم شد و چنان از این غصه به درد امدم که امروز تمام را نمیدانستم کجاهستم، چکاره ام و برای چه هستم.
ازتمام روزهایم که ارزوی تورا در سرداشتم و به یاد ان لحظه ها را سپری می کردم فقط احساس درد و دوری چیزی برایم باقی نمانده است، تمام رویاییم شبی در سراپرده تو بود که می خواستم روبه آسمان در شب در کنار تو ستاره های آسمان را تا اخر شب بشمارم کم کم به دردی عمیق در وجودم تبدیل شده است این روزگار لعنتی را نمیدانم به درد چه می خورد وقتی حتی لحظه ای رویایی زندگی را نتوانم تحقق ببخشم.
می خواستم تو را ببویم اما همین امروز کشف کردم که تو قابل بوییدن نیستی باید تو را تا آخر احساس کرد و سپس در خلسه ای ناشی از آن وجودم را کامل می کردم و تو را که د رخودم هستی درک می کردم و خدای را شکر می گذاشتم که تو را به عنوان ساختار از فرزانگی ام به من هدیه کرد یا مرا برای تو هدیه کرد.
گل عزیرم!
وقتی که می اندیشم زنده هستم، چه جالب می شود که به مثابه ای لحظه ای در کنار تاریخ از حضور سه هزار سال بهره بگیرم و امدم که این سه هزار سال را بیاموزم و درک کنم دیدم که چهار سال از عمرم گذشت و من این سه هزار سال را بسان طرحی مبهم در ذهنم دارم و نمیدانم که در این سه هزار سال زندگی با چه جان مایه ای تداوم داشته است یا انسانها به چه دل خوش کرده اند و زیسته اند من اکسیر حیات را د ر سه هزاره درک نکردم و جز غوغای درک ناکی که از نای ان بلند است نمیدانم در رگهای این سه هزاره چه جریان داشته است.
سپس خواستم که زمانی فراهم کنم و این سه هزاره را از نو بپایم تا دریابم که در رگهای این سه هزاره چه در جریان بوده است که خیلی بسادگی تو را دریافتم گل عزیزم، راستش تو جان مایه ای این سه هزاره زندگی انسان بوده ای.
سه هزاره اما همیشه تو را در بطن خود به زنجیر کشید و به کنج تنهایی ها برد و همیشه غم آلود ات ساخت و همیشه در تنهایی گریستی و مقاومت کردی. من اما مقاومت تو را می خواهم ارج بگذارم چرا که تو رازدار حیات بوده ای و حیات را تداوم داده ای.
گل عزیزم!
پرستویی که در راه است روزی به منزل اش خواهد رسید و انروز از خوشحالی در پوست نخواهم گنجید، من می خواهم از فاطمه، سارا، یا سوفی بگویم تو موافقی یانه اما من این ها را خیلی دوست دارم ان اولی دختر رسوالله است و سارا دختر عیسی مسیح پیامبرهست و سوفی نیز کلمه ای دیرین حکمت هست که تاریخ سه هزاره در خود دارد. اگر امد می خواهم سوفی بیاید.
خواهر دردانه!
شیوع پچ پچه ها هر لحظه از زبان جامعه می تراود، در گرمای تموز سایه ام باش.
من مسافر خسته در این جغرافیه ابهام به تو نیاز دارم، قهوه پیاله چای من نیست، اما تو می توانی پیاله چای یا قهوه من باشی، فقط همین که فقط تو را می توانم در این برهوت و آن باران آتش بنوشم.
خواهر دردانه!
راه ای که بشود رفت راه واقعی نیست. اما تو هستی، نیاز مبرم مرد به حضور زن در لحظه های ملون به رنگ تبسم، بوسه و عشوه. از من دریغ مدار خاطرات شبهای شمارش ستاره های آسمان را، اگر راهی برای رفتن نیست، نه به پیش و نه به پس، پس بمان حوای نازم که شعور من کافی نیست.
خواهر دردانه!
نامی که بشود گفت نام واقعی نیست. اماتو هستی، همه نامها در گورستان ابهام مدفون می شود، از سنگ قبری که می بینیم فقط طراوت یک آغوش رمانیتک در کنار شعله های آتش تنور، آرد و خمیر، فرشته در حضور دیده می شود و بس. پس این واقعه را در تجربه ای واقعی به ارمغان بیاور که فردا فرصت باقی نیست.
خواهر دردانه!
می شود زاویه را از فاصله تخمین زد. در هر موقعیت زاویه درون دایره هست، زاویه را زودتر کشف کن که به دایره برسی، کمال ما در دایره بودن است، حلقه ای، انتظار تو را می کشد.
خواهر دردانه!
در این شام که به شب می رسد برای کی می خواهی غذا بپزی، اگر از عشق ات به آن چیزی اضافه نکنی و یا حوصله ای پختن غذا را نداشته باشی و یا هدف پختن غذا را اصلا نداری، به مفهوم عدم انتظار است، پس بیهوده ای.
ما برای آنیم که این غذا را بپزی و در کنار چشمان پرشده از ولع آن را هدیه کنی، باقی شب در آغوشم خواهی بود، من وقتی آرام به خواب می روی نفس کشیدن ات را می شمارم، و این تمام همت من برای فردا است.
ما این چنین بافت خورده ایم که به هم دیگر تکیه کنیم، آیا متکی داری؟
از خواب که بیدار شدم به اشیای اطرافم نگاه کردم، موبایل Nokia قدیمه ای خودم باعث شد فکری در ذهنم ایجاد شود. دوستانم که در پایین نشسته بودند به من نگاه کردند و بعد گفتم: چه می شد در موبایل ام شماره ای میداشتم که در این لحظه باکسی صحبت می کردم، کسی غیر از مردها با صدای شیرین، لطیف و تسکین دهنده.
البته عادت همه انسانها است که گاهی به تعدادی از پرسشهای دیگران پاسخ نگویند، یعنی اصلا جواب نگویند چون زمینه جواب دادن وجود ندارد، آخر در تعداد موارد جمله ها بسان دزدهایند، آنگونه که دزدان اکثرا در شب تاریک و آهسته و بی صدا به دزدی می پردازند جمله های هوشیار نیز زمانی به سراغ آدمها می آیند که آن جمله به زودی فراموش شود و این بود که در همان میانه خواب و بیداری این جمله به سراغم آمده بود.
البته این عادت جمله های هوشیار است، چرا که دلشان نمی خواهند زنده شوند، همیشه در فراموشی می مانند و در فراموشی می خوابند و احساس راحتی می کنند، زیرا که اگر زنده شوند شاید جنجال زندگی را کمتر سازند. انسانها زندگی پر جنجال را دوست دارند بناءً جمله ای را نمی خواهند که جنجال زندگی را کاهش دهد.
از تخت خوابم پایین آمدم و رفتم بیرون سیگاری کشیدم، لحظه ای آرام در دهلیز قدم زدم و دوباره برگشتم به تخت خوابم موبایل ام را گرفتم و شماره هایکه در تلفن ام بودند یکی یکی را از نظر گذراندم، تنها شماره ایکه در جمع شماره ها یافتم که تعلق به مردها نداشت، شماره هم صنفی ام بنام فاطمه بود، دلم شد دکمه (OK) را روی آن شماره فشار دهم و بعد از چندین ثانیه صدای او را بشنوم. لحظه ای بود دشوار چرا که در تردید قرار داشتم، بالاخره از این تصمیم منصرف شدم، زیرا دو دلیل مانع از این کار می شد: اول اینکه فاطمه شماره تلفن ام را داشت، به محض اینکه تلفن اش زنگ میزد و او آنرا برمیداشت که صحبت کند اسم مرا در آنجا میدید و در نهایت باکسی که آشنا بود صحبت می کرد. دلیل دومم این بود که واقعا نمیدانستم با او چه بگویم، راستش هیچ کلمه ای در ذهن نداشتم که دلیل تلفن کردنم را موجهه نشان بدهد.
از دوستانم خواستم که شماره تلفنی به من بدهند که بواسطه آن باکسی روبرو شوم که صدای مردانه از آن سوی خط نشنوم. یکی از دوستانم چنین شماره ای را پیشنهاد کرد، اما باز هم منصرف شدم چرا که دوستم تعریف می کرد که در صورت اتصال به چنین شماره ای هرچه دلت بخواهد میتوانی بگویی و من نمی خواستم هرچه دلم خواست بگویم، چرا که هرچه خواستن، گفتن لطف صدای شیرین، لطیف و تسکین دهنده را از بین می برد. زیرا اگر در تلفن می گفتم: سلام! او در جوابم می گفت: سلام و بعد چه باید می گفتم. می گفتم: شما کی هستید؟ حتما در جوابم می گفت: شما کی هستید؟. اگر می گفتم: من... من کسی هستم که می خواهم فقط صدای شما را بشنوم، دوباره می پرسید: شما کی هستید که میخواهید صدای مرا بشنوید؟ چه باید می گفتم: می گفتم هر کسی که هستم، فقط میخواهم صدای شما را بشنوم. من نمی خواستم مشخصات ام را فاش نمایم حتی نه می خواستم اسمم را بگویم در این صورت او لجاجت می کرد که اسم شما چیست؟ از کجا هستید؟ و...؟ این بود که لطف صدای شیرین، لطیف و تسکین دهنده از بین میرفت.
فرضا اگر اسمم را هم فاش میکردم و تمامی مشخصات ام را برایش عنوان می کردم دوباره می پرسید: راستی چرا میخواهید صدای مرا بشنوید؟ زیرا انسانها در باب برداشت از اعمال و گفتار همدیگر برداشت سوء و اشبتاه دارند و همیشه احساس می کنند که نزدیکی و رابطه کسی با کسی دیگر فقط بر اساس نیاز و نوعی خواسته استوار است و این سوالی است که واقعا برای آن توضیح ندارم و یا اگر دارم، نمی خواهم باکسی در میان بگذارم، از این رو با این طرح نیز موافق نبودم و از آن انصراف دادم. زیرا به صداقت گفته اند:
همین بهتر که ساکت باشه این دل، جدا از هر ضوابط باشه این دل، از این بدتر نشه رسوایی ما، که تنها ترنشه تنهایی ما.
روزی که روبروی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه کابل نشسته بودیم، روز جمعه بود با دوستانم روی موضوعی که از نظر ما خیلی ضرورت بود صحبت می کردیم، آنروز تنها جمعه احمدی با انرژی همیشگی اش جدی صحبت می کرد، اما من، خلیل فرزام، و یونس ذکی حال صحبت کردن را نداشتیم و اجبارا به آنجا کشیده شده بودیم و آن هم به دلیل آمدن احمدی بود که ما آنجا بودیم. دوست دیگر ما امان الله مثل همیشه آرام و بی حرف بود، فقط گوش می کرد.
Missed 1:
(no number)
موبایل ام که معروف به «سنگ پای » است در کنارم روی دراز چوکی قرار داشت. در میان صحبت ما، صدای زنگش شنیده شد، اما بزودی قطع شد برداشتم تا شماره را ببینم ، شماره ای روی آن نبود اما نوشته ای به این شکل روی آن دیدم: فکر کردم شاید برادرم از ایران بوده باشد، اما چه میدانستم که کیست. شاید یکی از کسانی مثل من که میخواسته آنطرف خط لطف صدای شیرین، لطیف و تسکین دهنده را بشنود. دلیل هم نداشتم که چنین باشد و دلیل هم نداشتم که برادرم از ایران بوده باشد (هرچند دلیلی وجود دارد که شماره های دایر شده از ایران چنین شکل دارد اما برای من واقعا این دلیل قناعت بخش نبود) خوب کی میتوانست باشد؟ بهر صورت اگر برادرم بود چرا قطع کرد و اگر کسی دیگر بود چرا قطع کرد؟ در جواب این پرسش واقعا عاجز بودم و عجزم نیز به دلیل دوری ام از طبیعت و انسان بود، اگر راستش را بخواهید در شرایطی زندگی دارم که هنر لحظه ای رابطه ای غیر سلطه جویانه با طبیعت را که بتواند با انسان حرف بگوید ندارم، از این رو واقعا عقیم ام که رازهای طبیعت را برای لحظه ای در دلم جای دهم و از آن طریق به منشاء احساس های انسانی که از طریق فرکانسهای متعدد در دامن طبیعت رها می شود دست یابم و در نتیجه بتوانم بفهمم که پشت آن زنگ قطع شده کی بود؟ با چه احساسی؟.
بعد از دو روز مشخص شد که پشت آن زنگ برادرم بوده و بعدها برایم احوال فرستاد و آدرس ایمیل خود را برایم ارسال کرد که من در مقابل گذارش مفصل از وضعیت خودم را برایش ارسال کردم.
اما عقده ای صدای نرم و تسکین دهنده در دلم ماند، گاهی دیوانه می شوم میدانم که آنچه واقعا در درون من می گذرد برای دیگران قابل درک نیست اما از اعماق وجودم و روانم می خواهند که به آن خواسته عمل کنم و انتظار چنان صدایی را در آن طرف خط تلفن ام داشته باشم. من اما در برابر چنین کشش روانی مبهوت می مانم که این چه وظیفه ای است که به من محول می کنند، چه هدفی در کار زنده بودنم هست، که از من چنین خواسته ای می شود؟ چه ارزشی در زنده بودنم می توانم بیابم و چه کارکردی از زندگی ام انتظار دارند که باید صدای نرم و لطیف و تسکین دهنده را در تلفن بشنوم؟ چرا اصلا نروم پیش مادرم و همسرم تا این احساس روانی فروکش کند؟ بازهم برای جواب به این سوالها آنقدر نحیف و عاجزم که اگر جواب بسان برداشتن قطعه سنگی از راه انسانها باشد واقعا نمی توانم، چرا که دخالت بی شرمانه انسان به هستی چنان وحشی اش کرده است که اطمنان عمل وجود ندارد. آیا در برداشتن آن سنگ از مسیر انسانها هدف آن سنگ را تباه نکرده ام؟ چه میدانم از بیچارگی خودم.
کشش این خواسته فروبرنده و از خودکننده چنان است که روحم را تشنه آن صدا کرده است، در لحظاتم دنبال آن صدایم، این صدا هرچه باشد بخشی از معنایی است که برای زندگی الزامی است و من نیز آن معنا را میخواهم و این الزام چه سخت و دشوار کرده است کار و زندگی ام را همیشه باید اندیشه کنم که فلان عمل ام چه معنایی می تواند داشته باشد و چه رازی در درون آن نهفته است که مرا بسوی خود می کشاند این کشش مرا به سوی درون چیزها و حالات انسانی می کشاند هر لحظه می گوید در من چیزی هست که هنوز آشکار نشده است و هویدا شدنم فقط لحظه ای تفکر لازم دارد اما رفتن به درون چیزها شجاعت ی لازم دارد که هر از گاهی از نداشتن چنین شجاعتی برخود می لرزم اما امید چیزی است که دوباره مرا به عمل وادار ام می کند که روزی مسافر به آخر جاده خواهد رسید، جاییکه بر چراغ سرخ، سبز و زرد لعنت می فرستند.
در گیر و دار چنین خواسته ای یعنی معنای زندگی و در توافق با آن هر پدیده جدیدی که در زندگی ام ظاهر می شود ربطی و نسبتی با معنای زندگی دارد، فقط هنر آن لازم است تا بتوان از درون هر پدیده جدید الظهور بالمال استفاده معنای زندگی را کرد.
یکی از تجربیات ام که ناخواسته ( بدون تکیه به عقل حسابگر ابزاری ) ظاهر شد واقعه ای بود که پس از تجربه آن، حساس ترین لایه های خیالم فعال شد و معنای جدیدی از درون آن برایم هویدا شد که اینک جرئت آنرا دارم تا این تجربه را بازگو کنم.
شبی که تازه بهبود یافته از مریضی چند روز قبل ام بودم احساس عمیق غم آلود فرایم گرفت اگر دوستانم نبودند و در یگ دره تنها می بودم از عمق قلبم با صدای بلندی گریه می کردم و تمام آن غم ها را در درون دره خالی می کردم و راحت می شدم اما دوستانم باعث شد که این غم روی دلم بماند. حضور آن غم روی دلم سنگینی میکرد، پس الزاما باید کاری می کردم، کامپیوتر را روشن کردم و به فایل مخصوص خودم مراجعه کردم و از آنجا آهنگی را انتخاب کردم که دوستانم نپذیرفتند، زیرا برای آنها نوعی احساس غمگینانه القاء می کرد، پس تغیرش دادم – اینبار آهنگ انگلیسی – که یکی از جملات آن چنین بود:
Take me away’ million mils away from here.
اما با آن احساس غم آلود روانی چه میکردم، لازم دانستم با کسی صحبت کنم و یکی را انتخاب کردم او فاطمه بود. موبایل ام را برداشتم و جمله انگلیسی بالا را نوشتم و برایش ارسال کردم او در جوابم نوشت: من انگلیسی ام خوب نیست، نفهمیدم فارسی می گفتی چه می شد؟
اینبار تلفن را برداشتم و پیام را به زبان فارسی به این شکل نوشتم: برایت مشکل بود، صرف می خواستم قدرت لحظه را بفهمم، معنای لحظه واقعا درک شدنی است و گفتم یک ملیون مایل دورتر از اینجایم ببر.
در جوابم نوشت: حمید خان دستت درد نکند ما شدیم موش آزمایشگاهی شما!؟
در جوابش نوشتم: نه این برداشت شما واقعا حزن انگیز است، از میان همه آدمها تو را انتخاب کردم که حزن دلم را برداری اما تو نیز مثل آدم بزرگها هستی باتو باید از ارقام و اعداد، کروات، من جدی هستم و... حرف زد. خوب معذرت میخواهم از اینکه آن احساس بد را در تو ایجاد کردم. لعنت بر این زندگی که برای یک لحظه اجازه نمی دهد، آدم عمیق ترین احساس انسانی اش را با کسی در میان بگذارد.
پس از گذشت لحظه ای مجبور شده بود که برایم زنگ بزند اما اینکه به شماره خودم چرا زنگ نزد جای سوال بود، در حالیکه تلفن ام در همان لحظه روشن بود. بهر صورت پشت حرفهایش چه دنیایی پنهان بود نمیدانم اما تا آنجاییکه از دلالت معنایی نشانه های گفتاری گرفتم نوعی تسلای خاطرم بود که از کج فهمی اش از پیام ناشی می شد.
برایم گفت تو از نشانه ها چیزی نمیدانی، هدفش از نشانه، علایم سجاوندی بود که برای تسهیل در خواندن و جلوگیری از اشتباه در جملات، کلمات، و پارگرافها استفاده میشود. و میگفت که هدفش از بیان موش آزمایشگاهی صرف سربه سر گذاشتن بوده است و میخواسته که جریان روانی غم آلودم را به جهت دیگری سوق دهد و میگفت که دلیل آشکارم بر این هدف دو علامه سوالیه و تعجب در آخر آن پیام می باشد.
من اما وقتی آن پیام را خواندم تحت تاثیر جان کلام ( موش آزمایشگاهی ) متوجه دلالت معنایی آن دو رسانه نشدم هرچند آن دو نشانه را در آخر پیام دیدم، از کلمه موش آزمایشگاهی پیشانی ام عرق کرد و تمام حواسم روی این قسمت از نشانه ها در آن پیام شد. اما بعد از تلفن دقت خاص روی معنای یکه ای آن دو رسانه کردم تا نیت اش را با توجه به این پیام و صحبت تلفنی در یابم. اول به علامه سوالیه (؟) توجه کردم و موارد کاربرد آنرا جستم. دوم به علامه تعجب (!) و موارد کاربرد آن توجه کردم
«دستت درد نکند ما شدیم موش آزمایشگاهی شما؟!» کاویدن این جمله این لطف را دارد که حد اقل متوجه شویم که نشانه ها در رساندن معنا واقعا عقیم اند و هیچ رابطه ای میان این نشانه ها و دلالت معنایی آنها یا «مورد تاویلی» که پیرس مطرح می کند وجود ندارد.
باتوجه به این جمله و دونشانه سجاوندی در آخر آن آیا مراد فاطمه تغیر مسیر فکرم بود، یا نوعی برداشت اشتباه از پیام ام بود؟ در هر صورت پس از گفتگوی تلفنی ظاهرا قبول کردم که مراد فاطمه تغیر مسیر فکرم بوده است. اما این فکر که جمله ها در رساندن معنا عقیم اند متقاعدم کرد که معنا برای افراد متفاوت است و هرکس به سهم خود ازمتنی معنا برمیگیرد و تاویل می کند و زندگی عرصه معنا دهی است نه معنا یابی و تلاش هر روز و هر لحظه انسان، معنا دهی به زندگی اش هست و نوع زندگی هر فرد حکایت از معنایی دارد که آن فرد برای زندگی اش برگزیده است.
بیاد می آورم که گستاوفلوبر گفته بود: «زندگی حقیر من آنقدر ساده است که جمله ها در آن حادث هایند». این پیام بازی و بعد از آن مکالمه مستقیم تلفنی هیچ به آن هدفم نزدیک نکرد و هیچ از غصه ام که روانم را متلاشی میکرد، نکاست؛ بلکه برعکس چنان احساس تنهایی کردم که خود را چون وهمی در باد، برای ثانیه ای از دست دادم، بلکه ثانیه نیز در گذر زندگی ام طولانی تر از قرن به نظر میرسید. اصالت ام را در تکاپوی عبور سخت متزلزل میدیدم و اصلا متقاعد شدم که اصالتی در کارم نیست، آنچه هست همه وهم، خیال، رویا، و فریبی بیش نیست.
برزمان متمرکز شدم و از اگوستین آموختم که زمان فقط غیر از تاثیر پذیری چیزی نیست و اندازه کردن و سنجیدن زمان جزء سنجیدن تاثیرات نیست. اما متوجه می شدم که زمان جز در درون خودم نمی تواند وجود داشته باشد و این به معنای گم شدن ام در درون زمان بود پس زمان مساوی با وجود خودم بود. اما واقعا از خودم می پرسیدم آیا تاثیراتی در کار هست؟ یا آنچه در دید می آید در چرخه روان تک تک انسانها تبدیل به اصالتی می شود که پیش تر آنرا از دست داده بودم.
احساس می کردم اصالتم را از دست میدهم اما در واقع این فرایندی بود که در درون آن اصالتم را می یافتم و اصالتم کم کم ثابت می شد هنگامیکه جمله ها به قول فلوبر در زندگی ام حادثه بودند و معنا نیز در درون هر حادثه در هر ثانیه رخ می گشود عجب دنیای در فراسوی ظاهر اشیا حاکم بود. از این رو برآن شدم تا در فرایند عبورم بسوی حوادث تازه کاری ادبیاتی کنم، یعنی زندگی ادبیاتی داشته باشم، زندگی ادبیاتی به معنای نوعی زیستن شاعرانه، داستانی، و...در هر ثانیه بود. اگر بگویم در هر لحظه ای باید خودم را شعر می گفتم و حوادث لحظه های زندگی ام عناصر شعر می شد طوریکه آنرا حس می کردم و تجربه اش میکردم، دروغ نگفته ام. به بیان دیگر میخواهم لحظه ها استعاره ای در جمله زندگی ام باشد. لحظه ها کنایه ای برکنایه وجودم باشد. لحظه ها گلبرک یا ساقه یا... در تابلوی نقاشی اجتماعم باشد.لحظه ها عمل قدم زدن واقعی در درون محیط زیست ام باشد، طوریکه هیچ حادثه ای در آن پیش بینی پذیر نباشد، اما نتیجه قدم زدن به خوبی کشیده شود، هرچند ظاهرا نتیجه ای مطلوب به نظر نه رسد، در درون فیلم واقعی اجتماعم.
لحظه ها صدای مرغ سحر خوانی باشد در درون موسیقی اجتماعم که فضا را پاره می کند و سوراخی بسان زیبایی یک احساس لطیف در صبحگاه خروس خوان در سجاده ای از گندم زار دهکده در مغزم ایجاد کند. تا از درون آن سوراخ فکری بتوانم آن لحظه را که از دل خواسته ام تجربه کنم، به بینم. یا قله ای شامخ ای را که می بینم از درون آن سوراخ به بینم و برپایش نماز بخوانم و بر حشمت اش آیت الکرسی نثار کنم. اینگونه است که میخواهم زندگی ادبیاتی داشته باشم به مثابه هر لحظه بودن در درون خودم پیراسته و پالوده از هر نقابی.
وقتی این ایده در من ایجاد شد، تلاش می کنم زندگی ام کار ادبیاتی باشد و هر روز در بودنم با خودم و دیگران از شوق لبریز شوم که بودنم حد اقل این کارایی را دارد که میتواند آبستن خنده ای، گفتن کلمه ای، قدم نهادن روی سبزه ها، احساس کردن دردی، ندیدن فریبی و... باشد.
راستی گوستاوفلوبر بازهم گفته بود: «ادبیات یا همه چیز است یا هیچ چیز نیست». فلوبر راست گفته است، ادبیات به مفهوم زیست ادبیاتی یا همه چیز است یا هیچ چیز. اگر بتوانیم به بینیم که لحظه ای نشستن مرغی در میان چمن زار پوشیده از آب تداعی کننده نشستن هر لحظه انسان است در چمن زار زندگی و برداشتن دانه و طعام و کوشیدن و شنا کردن و از آب کشیدن خود باشد. برای اینکه بودن منطق اش را فقط در تداوم می شناسد نه در چرا بودن، در این صورت بودن در لحظه منطق لحظه ای می خواهد و منطق لحظه ای اگر برفرض تداوم منطق یکه و ممتاز باشد بازهم آن منطق یکه و ممتاز حکایت اصالت انسان را دارد که این اصالت فقط در لحظه تجربه می شود، نه در قرن، حتی ثانیه می تواند خیلی طولانی باشد برای بودن در اصالت خودی.
تجربه اصالت خودی هدفی است که هر لحظه تشنگی زیستن را بیشتر می کند. آن خجسته لحظه ای که تمام زندگی را روشن کند و تمام زندگی را قالب بریزد، حتی گذشته را که دیگر نیست معنا می دهد و دنیای ملامت و رسوایی و سرخوردگی اگر پشت سر باشد را دوباره به حال می کشد و جبران می کند.
اما حکایت اصالت از آن دست روایتهای است که هرشخص برای خودش می خواهد باشد، بسان ریزش باران، صدای مرغی، ریزش برگی، صدای گریه ای، صدای قهقه ای، تبسم نرم، خشم کشنده، رفتن به دیدار دوست، نوشیدن جرعه ای آب، بی قراری درعشق، بی قراری مردن، یا آرزوی تداوم در بودن و...پی تجربه اصالت الزاما تجربه تمام زندگی است از این رو در سخت ترین شرایط زندگی لذت شیرین و بامعنایی هست که زنده بودن را معنا می دهد و هیچ کس نمی پرسد، زندگی چه هدفی را به انجام می رساند.
فلوبر به حق زندگی را در درون اصالتش می خواست و به نیکی ادبیات را همه چیز می دانست. زندگی در درون اصالت که از ادبیات ممکن می شود، چگونه تجربه ای را از زمان خواستار است و چه رابطه ای را بازمان مد نظر دارد؛ به نظر می رسد تجربه ترس در ارتباط بازمان و زندگی برای هرکسی مصداق داشته باشد و هرکس ممکن است در زمانی ترس فرایش بگیرد و از زمان از دست رفته برخود بلرزد و بخواهد دیگر زمان را بیهوده از دست ندهد. زمان خودش را در وجود ناشناخته می یابد و رابطه اش را باانسان یک رابطه فحشا گونه می بیند و از این رو تلاش می کند حد اقل این رابطه را حفظ کند. گویا این روایت از زبان زمان طوری است که راوی خود زمان است که از احوالش قصه می گوید و از رابطه اش باانسان و وجود ناخشنود است و در پی برقراری رابطه سالم و مشروع است.
این جا حقیقتا زمان قصه می گوید و زمان می خواهد خودش را تثبیت کند و درک کند که بودنش هدفی را بر آورده می سازد و این لحظه ای ترسی است که برزمان مستولی می شود. اما زمان این ترس را تجربه می کند تا رابطه اش را با وجود روشن تر بسازد. زندگی این لحظه ای ترسی است که برای بازیابی زمان استفاده می شود.
زمان می خواهد بگوید: «می خواهم از این پس باشم و خودم را درک کنم و در خودم امکان های زیستن سرمستانه را بیابم و ارتباطم را با انسان که خودم هستم صادقانه و عاشقانه برگذار کنم و لحظه هایم را در پس هر تجربه عاقلانه ودردمندانه بشناسم و درک کنم، چه می خواهم، و چه می دانم».
آیا انسان در لحظه ایکه قرار دارد ارتباطش باعمل اش را چگونه ارزیابی می کند و چگونه این رابطه را قایم می کند، عمل اش چگونه انتخاب می شود، آیا هرگز انتخابی صورت می گیرد؟ واگر انتخابی صورت نمی گیرد، چنان لحظه ای بودن در زمان به معنای (زنا) بازمان است، که زمان به منزله ای فاحشه ای، آرام و بی پول نرم و راحت در بسترمی خوابد وتو رام و آرام او را در آغوش می گیری بدون اینکه همین لحظه را باانتخاب خود در بستر با او هم بستر شوی. این زنا چنان ساده و بی مصرف است که هیچ انسانی متوجه آن نمی شود و در نتیجه به عادت هرروزه اش تبدیل می شود و تنها رسالتی که از انسان آشکار می شود، خوردن، خالیدن، وخابیدن است. حتی خوردن خوردن نیست، بلکه سقوط مواد غذایی در معده است، بی توجه به کم وکیف، زمان و مکان، مقدار و نوعیت آن. این واقعیت درمورد خابیدن و خالیدن نیز صادق است.
این زنا در وهله اول چنان ساده و بی مصرف به نظر می رسد که بزرگترین و نایاب ترین بهای آنرا که خود زمان است از دست می دهد و به دنبال آن بزرگترین ضایعه در زندگی فردی هرکس تجربه می شود، یعنی فرد قربانی می شود و به تبع آن جامعه قربانی آن می شود. اما سادگی و بی مصرفی آن در این است که هیچ گاه احساس نمی شود، حتی به اندازه ای از دست داده کفش کهنه ای که به دورش بیندازند. این است که رکیک ترین تعبیر را اقتضاء دارد، چرا که در این گیرودار اول زمان قربانی می شود و دوم فرد وسوم جامعه. تقدیر نامیمون زندگی یا روال همیشگی بودن. نفی مردانگی و زنانگی، استحاله مادینه و نرینه به خنثی. این روال جای پرسیدن را از رود خانه بی معنا می کند که دیگر مادینه ای یا نرینه واز هرشی دیگرنیز پرسیدن این سوال نفی می شود.
زندگی در چنین شرایطی فقط تصنع آوراست، نقاب زدن است و پشت پرده مردن.از این رو هیچ اعتراض به شخصیت های ساختگی و تصنعی ما وارد نیست، چرا که مردانگی و زنانگی فرد و جامعه استحاله شده است و چنین شرایطی شاید محصول چنین استحاله ای باشد.
پائولوكوئليو در بريدا مي گويد:«در شب اعصار، موقعي كه از هم جدا شديم، يكي از بخشهاي وجود مسئول نگهباني معرفت شد: مرد. او به قابليت درك كشاورزي، طبيعت، و حركات ستارگان در آسمان رسيد.اين معرفت هميشه همان نيروي بوده كه جهان را بر اركان خودش استوار، و ستارهها را در مدارشان در حركت نگه ميدارد. اين عظمت و شكوه مردها است: نگهباني از معرفت. و اين همان چيزي است كه ادامه بقا را ممكن مي كند.
به ما زنان مسئوليتي بسيار ظريف تر و بسيار شكننده تر واگذار شد، كه بي آن، تمام اين معرفت هيچ معنايي ندارد: استحاله. مردان خاك را حاصل خيز به جا مي گذارند، ما بر آن بذر مي پاشيم، و اين خاك به درختان و گياهان استحاله مي يابد.
خاك به بذر و بذر به خاك احتياج دارد. اين دو، تنها باهم معنا پيدا مي كنند. براي انسانها هم همين اتفاق مي افتد. وقتي معرفت نرينه به استحاله مادينه مي پيوندد، وحدت عظيم جادويي خلق مي شود كه نامش فرزانگي است. فرزانگي معرفت و استحاله است.»[1]
اما فرزانگي چيست؟ در دنيايي كه زندگي داريم، نمي شود عقل را رد كرد و نيز نمي شود ايمان را. داشتن ايمان و عقل در كنار هم فرزانگي است. پديده فرزانگي استوار به منطق پذيرش ديگران در كنار نقد آنها است. ديگران ايدههاي متفاوت، خواستهاي متفاوت، و نوع زندگي متفاوت دارند. ايمان در معناي عام اش جوهره هر عمل مي تواند باشد، هرچند تمايز اراده از ايمان مشكل است، اما هر اراده اي استوار به ايماني است كه يك شخص در فعاليت هايش و انجام يك وظيفه آن را درك مي كند و نيروي عمل در آن ايجاد مي شود. تاز ماني كه نتايج حاصله از عمل مورد نظر نباشد هر اراده اي مبتني بر ايماني نيكو است، و بايد چنان ايمان وجود داشته باشد، تانيروي عمل را ايجاد كند. چرا كه زندگي ميخواهد ادامه يابد و تداوم زندگي بدون اراده بر انجام كاري ممكن نيست.
هر از گاهي متوجه مي شويم كه هر گونه اراده نتايج ناگواري را به بار مي آورد و دردها و رنجهاي فراوان متولد مي شود، اما زندگي در رنجهايش معنا دارد. از طرف ديگر انسان از قديم يك خواسته داشته است و اين خواسته آرامش انسان است. اين خواسته چنان خود نمايي مي كند كه خواسته هاي طبيعي ديگر را تحت تاثير قرار ميدهد. گويي نوعي به خدمت گيري خواستههاي ديگر است، براي آرامش انسان. اراده به انجام عمل در جهت آرامش انسان درد آور است و منشا رنجها است، يعني از طرفي تلاش مي شود كه اراده در يك عمل به آرامش خدمت كند از طرف ديگر مي بينيم آن آرامش را زايل مي كند. به عبارت ديگر اراده هدفش ايجاد آرامش است كه خود آن را از بين مي برد.
با اين وصف راه هميشه باز است تا اراده انجام يك عمل منجر به آرامش شود و خود نفي كردنش تقليل يابد. شايد راههاي فراوان براي اين معضل وجود داشته باشد، اما يكي از راههاي كه براي ايجاد آرامش بكار ميرود فرزانگي است، بهم تنيدگي عقل و ايمان.
پس براي اينكه آرامش ايجاد شود الزاما حوزه اراده بايد محدود گردد. به عبارت رساتر حوزه ايمان بايد محدود گردد. ايجاد اين محدوديت به عقل جايگاه مي بخشد و عقل با سنجش خود ايمان را به سويي فرا ميخواند كه نتايج حاصله آن زياد درد آور و رنج زا نباشد تا محيط فكري و عملي سالم ايجاد شود. از اين رو به همان شدت كه ايمان در زندگي نقش دارد،عقل نيز نقشش محرز است.
اين قضيه مي تواند برعكس نيز مصداق داشته باشد يعني اينكه عقل ازادي بي مرز را در عمل تجويز كند اما ايمان محدوديت را بياورد.اين چندان مهم نيست، اهميت اين دارد كه عقل و ايمان همگام و هم نوا زندگي را كنترول نمايد. كنترول زندگي حقيقتا نياز مند اين فرزانگي است و فرزانگي چناچه از گفته پائولو پيداست تنها در مردها يا زنها ممكن نيست، فرزانگي در كنار هم بودن زن ومرد است.
به نظرميرسد كسانيكه در زندگي مشترك زنان را ناقص العقل مي پندارند يا مشورت با آنها را در امور زندگي ناكارآمد مي دانند، از نوعي ديوانگي برخوردار هستند، حتي اگر ديوانه شان نخوانيم از عقل سالم و لازم برخوردار نيستند. اما چنين كسان قطعا از فرزانگي برخوردار نيستند، و تداوم چنين فكري قطعا تجربه فرزانگي را نابود مي كند.
فرزانگي تجربه يك وجود و يك روح است در قالب دو بدن. چرا كه اجزاي فراهم كننده فرزانگي در دو بدن تقسيم شده است و اين دو بدن هنگاميكه بهم ميرسند در واقع وجود واحدي را ميسازند و آنگاه است كه فرزانگي تجربه ميشود. فرزانگي لذتي است كه بايد تجربه شود قابل بيان نيست كه آن را بخواهيم در يك جمع پرشور سخنراني كنيم.
با اين حال اگر ادعا شود كه در زندگي مشترك فرزانگي را تجربه نكرده ايم به سادگي مي توان دليل عدم اين تجربه را در ايمان و تعقل بيابيم. و به سادگي بگوييم اگر تاهنوز فرزانگي را تجربه نكرده اي يا از ايمان مفرط برخورداري و يا از تعقل مفرط. شرط يكه و ممتاز فرزانگي تعادل است و يا به تعبير ديگر بهم تنيدگي عقل و ايمان، سازنده روابط سالم، تفكر سالم، و زندگي سالم با اين شرط يكه و ممتاز قابل تصور و تجربه است.
تاكيد اين نكته ضروري است كه در زندگي مشترك عدم توجه به همسر و دوري از منطق فرزانگي كه پذيرش ديگري است در معيت نقد، خود سلب كننده و نابود كننده فرزانگي است.[1] -بريدا. پائولو، كوئليو؛ برگردان: آرش حجازي، بهرام جعفري. تهران: كاروان، 1383 چاپ: بيستم. صفحه: 103. 336 {سي صد و سي و شش } ص.

حیف از امروز که بی عشق شب امد
اع عشق! کاش خورشید تو آغاز کند فردا را

روزگار می گدرد و من هم چنان در عبور تند زمان نظاره گر پیر شدنم هستم، از روزگار جوانی ام گاهی خاطره های در ذهنم خطور می کند که به یاد روزگار شیرین و سبکبال کودکی می افتم آنگاه لحظه ای باخودم می نشینم و به لحظه های می اندیشم که هنوز نیامده است.
خدای من!
پشت خیابان شهرما پرنده ای به اسم سایبر خوابیده است که می خواهد تمام دنیا را روی بالهایش به خانه اش بکشاند. می خواهد با دنیا چکار کند، شاید می خواهد بازی کند، شاید می خواهد ببلعد، شاید می خواهد منفجرش کند و یا هزار شاید دیگر.
پشت خیابان شهرما سایبر لانه کرده است می خواهد دنیای واقعی ما را بسوی دنیای نادیدنی مجازی بکشاند، اما در واقع این کار را کرده است، زیرا دیگر زلفهای رها در باد در کنار جویبار ذلال خانه ام در دهکده ای ارام منطقه ام به ساحه مجازی سایبرکشیده شده است.
دیگر زلف رها در باد کسی را به باد نمی دهد. دیگر افسون های دردانه از میان کشتزار کسی را مجذوب نمی کند. دیگر تنگ گلی دردانه در چشمه ذلال دهکده ام بهانه را نمی اورد. دیگر کوهسار وحشی منطقه ام بهانه چراندن کوسفندان دردانه نمی شود، دیگر سبد شبدر دردانه رویایی رهایی پروانه کشتزار را به خانه نمی آورد، دیگر کوهستان منطقه ام مخفی گاه نگاه های شرم آلود دردانه در ملاقات های مخفیانه از پدر و مادرش نیست، دیگر شرم اولین ملاقات در پس روسری سرشار از بوی علف پنهان نمی ماند، دیگر دلواپسی های دردانه از پشت پنجره بسوی غروب دهکده ام گم نمی شود، دیگر دیگری رویایی شیرین جوانی نیست، دیگر دیگری پنهان رویای شبهای خیالها نیست.
سایبر بعنوان واقعیت مخوف و نادیدنی زندگی شیرین گذشته را در پشت شیشه های رنگین و از خود کننده کشانده است و تجربه های زیبای زندگی، شیشه ها را بعنوان ملموس ترین و دم دست ترین واقعیت زندگی خصوصی پذیرفته است و از درون این پرده رنگین تمامی رنگهای رنگین کمان در دعای دستان بارانی روزهای پر خاطره و بیادماندنی از محیط زیبای طبیعی به ناملموس ترین و نامکشوف ترین پدیده کشانده شده است.
چنین است که زندگی بسوی ماجرای مبهم و درهم وبرهم کشانده شده است، و اگر چنین تجربه ای از زندگی عمومیت پیدا کند و فراگیر شود اکثر تجربه های ناب زندگی در محیط عمومی و غیر قابل کنترول سایبر تلف می شود.
مهم تر از این زمان در گونه ای جدید و بی معنی برای افراد ظاهر شده که هیج نتیجه ای و یا احساسی از آن پدیدار نمی شود و هیچ تغییری را درنوعیت زندگی ایجاد نکرده و زندگی در کسالت بی باور بد تر از همیشه بی معنا خواهد شد. اگر بپذیریم که معنای زندگی در لحظه های ان نهفته است و از پس هر لحظه ظاهر می شود پس در محیط سایبر اولین چیزی که از دست می رود عدم قابلیت جعل معنای لحظه هاست که از بنیاد عقیم می شود و در توهم های کوچک نیز خودش را از دست می دهد.
حتی اگر محیط سایبر به عنوان توهم زندگی منبع مبنایی برای کاربران در محیط سایبرباشد چنین حالتی نیز دراین محیط از دست می رود چراکه سایبر به عنوان محیط نامحدود و بی مرز نمی تواند به عنوان توهم کوچک قابل تصور باشد.
هر توهم کوچک زمانی منبع معنایی می تواند باشد که مرزهای آن قابل تصور و خیال پردازی باشد اما در محیط سایبر چنین حالتی امکان پذیر نمی تواند باشد، پس نمی تواند مبنای معنایی باشد و این گونه است که معنا در فرض توهم های کوچک نیز از دست می رود و در جهانی که همه مبناهای معنایی از دست رفته است تلاش های سایبرنتیک نیز کتلسیت این بی معنایی می شود.